تبلیغات
❤♡ دنیای انیمـــــــــــــــه ای مـــــــن❤♡ - رمان حقیقت تلخ قسمت6
 
❤♡ دنیای انیمـــــــــــــــه ای مـــــــن❤♡
صفحه نخست            تماس با مدیر            پست الکترونیک           RSS            ATOM
کنچیوادوزتان...
خب حرفی ندارم...
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
بریدادامه لطفا...
(رزیتا)
بالاخره رسیدم ژاپن ورفتم خونه ی فاطی امامامانش گفت که رفتن اردو...جزیره ی اوکی ناوا...پس برای دیدنشون بایدبرم اونجا...
(لوشی)
_اههههههههههه...چقدرشماآروم راه میرین...
ناناکو_ای بابا...چرااینقدرغرمیزنی؟؟؟
_غرنزنم؟؟؟من دارم ازفوضولی میمرم که بفهمم بچه ها کجان...اونوقت بااین راه رفتن لاکپشتیه شما ماتاصدسال دیگه هم نمیتونیم بچه هاروپیدا کنیم...اصلامن خودم تنهایی میرم...
طهورا_ولی اگه توهم گم بشی چی؟؟
_نه بابا مراقبم...
آیاتو_اگه قراره تنهایی بری منم باهات میام...
_اوااااا تواینجاچیکارمیکنی؟؟؟تعقیبمون میکردی؟؟؟
آیاتو_نه...منم داشتم دنبال بچه هامیگشتم که اتفاقی صدای شماروشنیدم...
_آره جون عمه ات...نه خیرم نیازی نیست شمازحمت بکشین من خودم میرم...فعلابچه ها...
ازبچه هاجداشدوازیه طرف دیگه رفتم...
همینطورکه داشتم میرفتم متوجه شدم که آیاتوهم داره دنبالم میاد...
_توچی میخوایی؟؟؟
آیاتو_هیچی...فقط اگه یه مردهمراهت باشه امن تره...
_ازکی تاحالاتونگران من شدی؟؟؟
آیاتو_ازهمین حالا...
_خب باشه بیا...فقط زرمفت نمیزنیااااا...
رفتیم ورسیدیم به یه کلبه...چندباردرزدم اماکسی نبود...
_بشکنش...
آیاتو_چی رو؟؟
_توروبه عنوان مترسک باخودم نیاوردم که...درروبشکن...
آیاتو_ولی...
_اههههههههه فیل که نمیخوایی هواکنی...خواگه نمیتونی بگونمیتونم دیه...
آیاتو_باشه...
درروشکست ورفتیم توی کلبه...
آیاتو_بودن این همه جنازه توی جزیره عجیب نیست؟؟؟
_چرا...براهمینم من میخوام بفهمم اینجاچه خبره...
آیاتو_ولی اینجاخطرناک به نظرمیاد...
_من خطردوس دالم...به توچه؟؟
آیاتو_اما...
_گفتم اگه میخوایی زرمفت بزنی برگردبرو...
آیاتو_باشه...دیگه چیزی نمیگم...
همینطورکه داشتم به اطراف نگاه میکردم دیدم دریکی ازاتاقا بازه...رفتیم تواتاق وازراه پله ی انتهای اتاق رفتیم پایین...
(سایوری)
_من نمیخوام ازگذشته چیزی یادم بیاد...
_ولی من میخوام که تویادت بیاددخترجون...
بابای توبیشترازاینابه من بدهکاره خانوم یوکیمورا...بیشترازچیزی که2سال پیش بهم داد...
_خب که چی؟؟؟یه بارآبروی منوبردی بس نبود؟؟؟دیگه چی میخوایی؟؟؟
_حالاازت میخوام که باپسرم ازدواج کنی...چه طوره؟؟؟توخودت خوب میدونی بااتفاقی که برات افتاده کسی باهات ازدواج نمیکنه...پس درواقع من دارم بهت لطف میکنم...
_خفه شومردتیکه عوضی...یه درصدم فک نکن من همچین کاری بکنم...لطفتم بخوره توسرت...
_نشد دیگه بازاومدی ونسازی...دخترخانوم توودوستات الان تواین جزیره درمحاصره افرادمنین پس یه اشتباه توزندگیه همه ی اوناروخراب میکنه...توکه اینونمیخوایی میخوایی؟؟تنهاکاری که توبایدبکنی اینه که باپسرم ازدواج کنی وبعدازاینکه واسه ی من یه نوه ی خوشگل دنیاآواردی دیگه نیازی بهت ندارم...
_من فکرمیکنم که تومنوباعروسک خیمه شب بازی اشتباه گرفتی...من اینکاررونمیکنم...
_دیگه داری رواعصابم راه میری...
تاوقتی که نخوادبامن همکاری کنه بزنینش...
اون دوستشم تویه اتاق زندونی کنین...بدردم میخوره...
(تری)
_دهههههههه من خسته شدم چرابه جایی نمیرسیم؟؟؟
فاطی_چمدونم توهم که فقط غرمیزنی...
_بازشروع نکن...حاضرم نصف عمرموبدم ولی دیگه صدای تونشنوم...
_زرنزن باو...وقتی اون پسره اومدوچشماتودرآوارد حالت جامیاد...
_به حرف کلاغ سیاه بارون نمیاد...
کریس_بس کنین دیگه اهههههههه...ازهمون لحظه که حرکت کردیم یه بنددارین دعوامیگیرین...چیزی به غروب نموده به جای اینکه فکرکنین که اگه اون پسره بیادوبفهمه که مااومدیم اینجامیخوایین چیکارکنین فقط دارین دعوامیگیرین...
فاطی_خب راست میگه کریس...ساعت5بعدازظهره...
تری_وااااااااااای میبینم روده بزرگم داره روده کوچیکمومیخوره...نمیشه زودتربرگردیم؟؟؟
فاطی_وااااااای خدایا...
_زهرمار...چیه؟؟؟گشنمه خو...
کریس_بچه ها مثل اینکه غیرماافراددیگه ای هم اینجاهستن...شماهم صدا روشنیدین؟؟؟
کریس راس میگفت...برگشتیم سمت جایی که صداروازش شنیدیم وبالوشی وآیاتوبرخوردکردیم...
لوشی_سلوووووووم بچه ها...حالادیگه تنهاتنهامیایین فوضولی؟؟؟
فاطی_شمااینجاچیکارمیکنین؟؟؟
آیاتو_بهش گفتم نیاد امامگه گوش میکنه...
لوشی_خفه باو...خب کیکوماروبهمون گفت که شماگم شدین براهمین ماهم4گروه شدیم تابیاییم دنبال شما...ببینم په یوری کو؟؟؟مگه اون باشمانبود؟؟؟
_بوداماوسطای راه ازماجداشد...
لوشی_یعنی چی؟؟؟
_لئوناردوداوینچی...یعنی همین که شنیدی...ببینم شماچه طوری اومدین تو؟؟؟مگه درقفل نبود؟؟؟
لوشی_این آقاکه مترسک نیست...درروشکست...
_پس یعنی الان دربازه؟؟؟
لوشی_آره خب...
_پس چراوایستادیم؟؟؟برمیگردیم خو...
_کجابااین عجله؟؟؟
(نوریما)
یوکیمورا_چیشد؟؟چرابرگشتی؟؟
_به توهم میگن برادر؟؟یعنی اینقدرارزش نداشتم که تواین یه سال ونیم یه خبرازمن بگیری؟؟؟
یوکیمورا_میدونم خیلی درحقت کوتاهی کردم آجی اما ببخشید...بعداتفاقی که واسه سایوری افتادهمه چی بدجوری قاطی شد...
_همین کوتاهیه توومامان بودکه سایوری روبدبخت کرد...
حالابگذریم من اومدم اینجا تاشماروببینم وهمینطوربگم که باباحالش اصلاخوب نیست...
یوکیمورا_هه...اون مارمولک حالش خوب نیست؟؟چرا؟؟زن جدیدبه مزاجش نساخته؟؟
_اینقدردرباره ی بابابدنگو...بابااونقدراهم که توفکرمیکنی بدنیست...
یوکیمورا_آره...اصلا بدنیست...فک کنم من باعث شدم که سایوری آبروش بره نه؟؟؟
_نیومدم اینجا تاراجب گذشته صحبت کنم...حالاسایوری کجاست؟؟؟
یوکیمورا_ای کاش میدونستم کجاست!!!
_یعنی چی؟؟؟
یوکیمورا_سایوری رفته بودتوجزیره قدم بزنه اماگم شده...
_مگه سوزنه که گم بشه؟؟؟خب بهش زنگ بزن...
یوکیمورا_خاموشه...
_نگاه کن بعدهمه چی رومیندازه تقصیربابا...الان که سایوری پیشت بودچرانتونستی ازش مراقبت کنی؟؟؟
یوکیمورا_نوریماتمومش کن...توخودت بهترمیدونی که باباچقدردرحق مابدی کرد...اون خانواده مونوبهم ریخت،آبروی سایوری روبرد،باعث شدمامان سکته کنه...بازم بگم؟؟؟؟
_خب توازهمه چی خبرنداری...
یوکیمورا_من ازچی خبرندارم؟؟؟
_مهم نیس...ولش کن...پس چرامنتظری بریم دنبال سایوری دیگه...
یوکیمورا_خب ماهم داشتیم همینکارومیکردیم دیه خانوم...
_منم میتونم باهاتون بیام؟؟
یوکیمورا_خب بیا...
بچه ها ببخشیدیه خورده صحبتمون طول کشید...
کیگو_مشکل نیست...خب حالامیتونیم بریم عایا؟؟؟
یوکیمورا_آره بریم...
(سایوری)
_خب هنوزم نمیخوایی به حرفی که زدم عمل کنی؟؟؟
_حتی اگه زیرشکنجه هات کشته بشمم نظرم عوض نمیشه...
_ببرینش وجوری سربه نیستش کنین که انگارنه انگارهمچین آدمی وجودداشته...فقط سایوری خانوم بدون که بادست خودت زندگیه دوستات روبه باددادی...
اینوکه گفت آدماش ریختن سرم ومنوبه زورازویلا بردن بیرون...نکنه واقعابخوادبلایی سردوستام بیاره؟؟؟...چندکیلومتری منوپیاده باخودشون بردن...
_ولم کنین...
_خفه شو...همینجا خوبه؟؟؟
_آره...تمومش کن...
بالاخره چشماموواکردن...یکی ازاونایه اسلحه گذاشت روسرم ودستشو گذاشت روماشه ی اسلحه...
دیگه همه چی تمومه...خیلی وقت بودکه منتظرچنین اتفاقی بودم...فقط ای کاش قبل مردن میتونستم یه باره دیگه بچه هاروببینم...آخه من چقدربدشانسم...چقدر...اون مردماشه ی اسلحه روبه سمت عقب کشیدو...
(رایا)
باورم نمیشه...یعنی سایوری مرد؟؟؟این امکان نداره...
_بیارینش اینجا...خب خانوم کوران...ازتون یه درخواستی دارم...میشه عضوگروه مابشی؟؟؟
_ببینید آقای محترم...اگه فکرکردیدکه منوهم میتونین مثله سایوری سربه نیست کنین بایدبگم کورخوندین...چون اگه من اراده کنم خودتووجدوآبادتوازصفحه ی روزگارمحومیکنم...
_جدا؟؟؟
_امتحانش مجانیه...
_اونوقت چه طوری؟؟؟بهت یادندادن تاوقتی کارت پیش یکی گیره زبون درازی نکنی؟؟؟توالان زندانیه منی...اونوقت توویلای خودم منوتهدیدمیکنی؟؟؟خیلی جالبه!!!
_من ازتوهیچ ترسی ندارم...
_حیف که بدردم میخوری وگرنه کاری باهات میکردم که تاعمرداری ازسایه ی خودتم بترسی...ببرینش وتوهمون اتاق زندونیش کنین...
(سایوری)
چشماموواکردم...توی یه اتاق بودم...به اطرافم نگاه کردم کسی توی اتاق نبود...یهودرواشدویه دخترهمسن وسال کریس اومدتو...
_بالاخره بیدارشدی دخترجون؟؟؟الان نزدیکه چندساعته که توبی هوشی...
_چه طوریه که من اینجام؟؟چه اتفاقی افتاد؟؟اینجاکجاست؟؟
_نترس بابا...ازآدمای اون مرده ی عوضی نیستم...میگم حالاکه حالت بهتره میایی تنیس بازی کنیم؟؟؟
_چراکه نه...ولی توهنوز جواب سوالموندادی وخودت روهم معرفی نکردی وراستش من الان باخودم راکت ندارم...
_توفک کن من فرشته ی نجاتت بودم...خب بیااینم راکت...
دخترجالبی بود...راکت چوبی ای که برام انداخته بودروورداشتم ورفتم تاباهاش بازی کنم...چیشدکه زنده موندم؟؟؟
رفتیم سمت زمین تنیس خیابونی...
بازی تقریبامساوی پیش میرفت بعدترساورایااین دخترخیلی قوی بود...
_توکدوم باشگاه تنیس بازی میکنی دخترجون؟؟؟
_سیشن گاکوئن...توچی؟؟؟
موقعیت سروبااون بودیه لحظه مکث کردوگفت_سیگاکو؟؟؟
_آره...چی بود مگه؟؟؟
_هیچی...همینجوری پرسیدم...وبعدسروزد...
بازی تموم شد...باورم نمیشدمن باختم...اونم6-3...من تاحالا فقط ازرایاوترسا باخته بودم تازه اونم6-5یا6-4...این دخترخیلی قوی بود درست برخلاف جثه ی کوچیکش...
_بازیه خوبی بود...اگه بیشترتمرین کنی شایدبتونی جایگاهتوتوی سیگاکوحفظ کنی...حالاکه حالت بهترشده میتونی برگردی پیش دوستات...
_حداقل اسمتوبگو...
_من اریناتزوکاهستم...دخترعموی کاپیتان پسران سیگاکو...فعلااااااا
اینوگفت ورفت...
خدایااااااااا خواهش میکنم اتفاقی برای بچه هانیفتاده باشه...









*خب دوستان اینم ازاین قسمت*
*امیدوارم خوشتون اومده باشه*
*اگه کم بودبه بزرگیه خودتوببخشید*
*واسه قسمت بعد70نظر ولوشییییی جون لطفا همشوتونده*
*فعلا دوستان*







نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

پنجشنبه 29 بهمن 1394
سه شنبه 22 فروردین 1396 10:16 ب.ظ
This is my first time pay a quick visit at here and i am really
pleassant to read everthing at alone place.
دوشنبه 10 اسفند 1394 07:17 ب.ظ
بعدییییییییییییی
دوشنبه 10 اسفند 1394 07:17 ب.ظ
بعدییییییییییییی
دوشنبه 10 اسفند 1394 07:17 ب.ظ
بعدییییییییییییی
دوشنبه 10 اسفند 1394 07:17 ب.ظ
بعدییییییییییییی
دوشنبه 10 اسفند 1394 07:17 ب.ظ
بعدییییییییییییی
سایوری موموشیروسلوووووو خواهرشوورعزیزم
چشم الان مینوسم...توجون بخواه تری جونم
شنبه 8 اسفند 1394 11:38 ق.ظ
وایییییی خیلییییییییی خوشمل بود
سایوری موموشیرو
شنبه 8 اسفند 1394 11:38 ق.ظ
وایییییی خیلییییییییی خوشمل بود
سایوری موموشیرو
شنبه 8 اسفند 1394 11:38 ق.ظ
وایییییی خیلییییییییی خوشمل بود
سایوری موموشیرو
شنبه 8 اسفند 1394 11:38 ق.ظ
وایییییی خیلییییییییی خوشمل بود
سایوری موموشیرومرسیییییییییی
شنبه 8 اسفند 1394 11:38 ق.ظ
وایییییی خیلییییییییی خوشمل بود
سایوری موموشیرو
شنبه 8 اسفند 1394 11:38 ق.ظ
وایییییی خیلییییییییی خوشمل بود
سایوری موموشیرو
شنبه 8 اسفند 1394 11:37 ق.ظ
وایییییی خیلییییییییی خوشمل بود
سایوری موموشیرو
شنبه 8 اسفند 1394 11:36 ق.ظ
وایییییییی خیلیییییی خوشمل بود
سایوری موموشیرو
شنبه 8 اسفند 1394 11:36 ق.ظ
وایییی خیلیییییییی خوشمل بود
سایوری موموشیرو
شنبه 8 اسفند 1394 11:35 ق.ظ
وایییییییییییی خیلیییییی خوشمل بود
سایوری موموشیروسلووووو عسل ژونم
مغسییییییییی
شنبه 1 اسفند 1394 08:00 ب.ظ
سلاااااممممم
به بههه
بازم عالییییییییی
دمت گرم خسته نباشی
بازم هیجانی بود
موفق باشی و بای
سایوری موموشیروسلوووووووساراجونم
مرسی عزیزم
نظرلطفته
بای
شنبه 1 اسفند 1394 01:28 ب.ظ
وییییی جیغ اقا قرار بود سه روز پشت سر هم امتحان ریاضی بگیرن بعد من اولین امتحانو فقط دوتا غلط داشتم یعنی خیلی خوب ولی کافی بود یه نیم غلط داشته باشم مامانم ترورم میکرد تازه الانشم میگه میکنمت امتحان ریاضی امروزم که کنسل شد هوووووو
سایوری موموشیروماکه ازسینما اومدیم ورقه های ریاضی پخش شده بوداینقدرم سخت بودلامصب
جمعه 30 بهمن 1394 08:16 ب.ظ
اگه بری وب میهن بلاگ ارمی همه چیرو میفهمی
سایوری موموشیروواقعامعذرت میخوام مرلییییی جوووون
حالم اصلاخوب نیست...فرداحتمامیام وب ارمی جون
جمعه 30 بهمن 1394 07:03 ب.ظ
عااااااااااااااااااالی بود
سایوری موموشیرومقسیییییییییییی
جمعه 30 بهمن 1394 07:00 ب.ظ
یه وقت نری وب جدیدااااا
سایوری موموشیروها؟؟؟؟؟
جمعه 30 بهمن 1394 05:32 ب.ظ
یوری درکت میکنم چون منم فردا امتحان رزاضی دارم
سایوری موموشیروحالم ازریاضی بهم میخوره
جمعه 30 بهمن 1394 04:57 ب.ظ
یوهووووووو اینم آخری فینیشت بااااااای لوشییییییی
سایوری موموشیرو
مث اینکه رفتی آجییییپس فیلااااا...پس منم برم ریاضی بخونم که فرداامتحان دارم
جمعه 30 بهمن 1394 04:56 ب.ظ
2تااااااااااا
سایوری موموشیرو
جمعه 30 بهمن 1394 04:56 ب.ظ
هولااااااا 3 تاااااااااا
سایوری موموشیرو
جمعه 30 بهمن 1394 04:55 ب.ظ
حالا 4 تاااااا
سایوری موموشیرو
جمعه 30 بهمن 1394 04:55 ب.ظ
آخ شوووون 5 تا مونده
سایوری موموشیروشایدشب نوشتم...
جمعه 30 بهمن 1394 04:54 ب.ظ
فلج خرتهموخوام کومکت کونمممم خو چیرا دعفوام میکنی؟؟
سایوری موموشیرواوخییییی گلیه نکن آجییییی
جمعه 30 بهمن 1394 04:53 ب.ظ
یوری ژونمممم مشکلی هس میتونی بهم بگی شاید بتونم کمکت کنم انقد نریز تو خودت مگ چقد تحمل داری اگ چیزی هس بهم بگو شاید بتونم آرومت کنم بعنوان ی دوست شایدم نتونم پوووف نمیدونم.....
سایوری موموشیرونه باو...من صدتاجون دارم...زودحالم خوب میشه...اون اتفاقی که توتله افتادهم بعدامیام وبت برات توضیح میدم...اینجاجاش نیست...
جمعه 30 بهمن 1394 04:51 ب.ظ
بوگول چیجوری میخوای من ک دارم ول میگردم شاید یکی برات یافتیدم عکسو میگم
سایوری موموشیرو
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


نمایش نظرات 1 تا 30
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :