تبلیغات
❤♡ دنیای انیمـــــــــــــــه ای مـــــــن❤♡ - رمان حقیقت تلخ قسمت5
 
❤♡ دنیای انیمـــــــــــــــه ای مـــــــن❤♡
صفحه نخست            تماس با مدیر            پست الکترونیک           RSS            ATOM
کنچیواااااااا...
خوبین؟؟؟؟
اول ازهمه بگم که دوستان یه مشکلی پیش اومده وتااطلاع ثانوی من نمیتونم بیام وبتاتون ورماناتون روبخونم ونظربدم...پس ازهمتون معذرت میخوام مخصوصاازفاطی ولوشی جونم
بعدشم اینکه آجی رزیییییییی واقعااااااااا خوشحااااالم که برگشتی
کریستال جون هرکی دوست داری زودتربرگردآجییییییی
خب دیگه حرفی ندارم...
.
.
.
.
.
.
.
.
.
معذرت میخوام دوستان که اینقدردیررمان رومیزارم به خدااگه امتحاناودرس ومدرسه بزارن زودبه زودرمانومیزارم...
خب دیگه خیلی وراجی کردم...
برین ادامه دوستان...

(یوکیمورا)
کیگو_توچرااومدی؟؟؟
_به خاطرخواهرم...
تزوکا_ولی بعداون ماجرا...
_هرچی باشه اون خواهرمه...
کورانوسوکه_امااون آبروی توروبرد!!!!!
_اون اتفاق مال گذشته اس...
تزوکا_اما...
_خواهش میکنم ادامه ندین...اون اتفاق تقصیربابام بودوسایوری توی اون اتفاق نقشی نداشت...اون فقط یه قربانی بود...
کیگو_کی باورمیکنه؟؟؟
_مهم نیس...
تزوکا_حتی مهم نیس که اون اتفاق باعث بشه زندگیه آینده ی خواهرت بهم بریزه؟؟؟
_آب ریخته جمع نمیشه...سایوری رفت آلمان تابتونه بااین اتفاق کناربیادوحالاکه برگشته یعنی اینکه تونسته بااین اتفاق کناربیاد...
کورانوسوکه_تومطمئنی؟؟؟؟اون یه دختره تواحساسات اون رونمیتونی درک کنی!!!
کیگو_بعداونوقت تودرکش میکنی؟؟؟نکنه تودختربودی وماخبرنداشتیم
کورانوسوکه_اینقدرمزه نریزکیگو...
_نمیدونم...به غیرازماهاکه اون موقع اونجابودیم کسی ازاین ماجراخبر نداره...
کورانوسوکه_واسه همینم میگم شمادرکش نمیکنین...اون دختربدجوری آبروش رفته...
_حالا که ازاون ماجرا2سال میگذره...
کیگو_موقع عروسیش چی؟؟؟؟
_هیچی نمیگیم...
تزوکا_چی میگی کیگو؟؟؟طرف اگه بفهمه که دیگه باهاش عروسی نمیکنه...
کیگو_اگه خیلی عاشقش باشه اینکاررونمیکنه...
_اههههههههههههههههه وابدین دیگه...خودتون حاضرین بایه دختری که همچین اتفاقی براش افتاده ازدواج کنین؟؟؟؟
تزوکا_اممممممممممممم...
کیگو_...
_چیشد؟؟؟؟چراجوابی ندارین؟؟؟؟په انتظارنداشته باشین همه چی روبگیم...
کورانوسوکه_امانوریما...اون چی؟؟؟
_اون هیچی نمیگه...
تزوکا_ولی تویه سال ونیمه که ازش خبرنداری...
_درسته...امامن خواهرمومیشناسم...
تزوکا_توسایوری روهم میشناختی...دیدی چیشد؟؟؟
_این هزاربار...سایوری قربانیه خودخواهی های بابام شد...وقتی شماکه دوستمین اینطورفکرمیکنین دیگه ازدیگران چه انتظاری میشه داشت؟؟؟
اصلا من ازیه راه دیگه میرم...فعلااااا
کیگو_میمردی اینونمیگفتی؟؟؟میدونی ناراحته هاااا...
تزوکا_مگه من چی گفتم؟؟؟اون ازیه چیزه دیگه ناراحته...اون میترسه دوباره همون اتفاق واسه سایوری بیوفته...
کیگو_هه...دیگه چه فرقی میکنه؟؟؟...اون ازآبروی خودش میترسه...
تزوکا_فرق میکنه...اون دخترتازه بااین اتفاق کناراومده...یوکیموراآدمی نیس که تاوقتی خواهرش درخطره به فکره آبروی خودش باشه...
کورانوسوکه_بس میکنین عایاااااا؟؟؟؟
کیگو_اوخیییی بچم خجالت کشید...باشه دیه چیزی نمیگم...
کورانوسوکه_خیرسرمون اومدیم دنبال تری وبقیه...
کیگو_امیدوارم حالشون خوب باشه...
کورانوسوکه_معلومه که هست...
کیگو_عاشقی ها...کاملاضایعس
کورانوسوکه_خب آره...من عاشق ترسام...امااون نمیخواداینوبپذیره...
کیگو_بیخودی داری زورمیزنی...من دخترعموموخیلی خوب میشناسم...اون هیچ وقت به توپانمیده...
کورانوسوکه_من اگه چیزی روبخوام به هرقیمتی که شده بدستش میارم...
کیگو_اوه اوه چه خطرناک شدی کوری
تزوکا_آقایون بس کنید...بیایین بریم ازیوکیمورامعذرت خواهی کنیم...
کیگو_باشه باو...
(فاطی)
رفتیم ووارداتاق شدیم...عجب کلبه ی عجیبیه...ازبیرون اصلا به نظرنمیرسید که اینقدربزرگ باشه...انتهای اتاق یه راه پله بودکه میخوردبه زیرزمین...به اصرارتری رفتیم سمت راه پله وازش پایین رفتیم...
(مرلیا)
زایزن_مرلی؟؟؟
_چه زودم پسرخاله میشن مردم...هان بنال؟!
زایزن_هیچی...ولش کن...
_مگه مرض داری که اول صدامیکنی بعدمیگی هیچی؟؟؟
زایزن_ببخشید خو...
_یه لحظه صبرکن ببینم...اصلا تانگی باهات نمیام...
زایزن_اههههههههههه هیچی نمیخواستم بگم باو...توداری باکی لج میکنی؟؟توکه ازبچگی منومیشناسی ومیدونی من آدمی نیستم که بمونم ونازت روبکشم...میخوایی بیامیخوایی نیا...من رفتم...
_بچه پررو
(سایوری)
صدای اون مردخیلی برام آشنابود...ای کاش چشمامووامیکردن تامیتونستم ببینمش...
خدایابعداون اتفاق آخه این حق منه؟؟...من چه گناهی کردم که بایداینهمه بلاسرم بیاد...یعنی میشه من ازاینجانجات پیداکنم؟؟
هیچی برام مهم نیست...فقط میخوام یه باره دیگه هم شده دوستامو،داداشمووتاکشی روببینم...نمیدونم چرا؟ولی برخلافه رفتاری که بااون پسر دارم شخصیتش برام جالبه...ولی مث اینکه سرنوشت من جوری رقم خورده که همش بایدسختی بکشم...2سال به خاطرکاری که پدرم باهام کردتوآلمان تنهازندگی کردم،بعداون ماجراآبروم جلوی دوستام رفت....آخه دیگه چی اتفاقی بایدواست بیوفته سایوریه خنگ تابفهمی ژاپن جای مناسبی برات نیست؟؟؟
این کشوربرای من نفرین شدست...
لعنت به من...
_بیارینش اینجا...خب یه باردیگه سوالمومیپرسم...
_اگه هزارباردیگه هم بپرسی جواب من همونیه که اول شنیدی...من نمیفهمم توراجب چی حرف میزنی...
_خب پس مث اینکه...
_من چیزی واسه ازدست دادن ندارم...اگه میخوایی منوبکشی بکش...اتفاقابهم لطف بزرگی میکنی...
_هه...حتی اگه بهت بگم که امکان داره حرف نزدن توجون دوستای عزیزت روبه خطر بندازه هم بازهم بااین صراحت صحبت میکنی؟؟؟
_بادوستام کاری نداشته باش عوضی...
_مراقب حرف زدنت باش خانوم یوکیمورا...
_اگه درست حرف نزنم چی میشه؟؟؟
_اونوقت ممکنه اشتباهایه تیربه سمت دوست عزیزت رایا شلیک کنم...
_چی؟؟؟رایا؟؟؟امکان نداره!!!دروغ میگی؟؟؟
_چرابایددروغ بگم...بیارینش...
رایا_سایوری؟؟؟تو اینجاچیکارمیکنی؟؟؟
_چشماموواکن بایدببینمش...
_نه دیگه...این یه کاررونمیتونم بکنم...
_بارایاکاری نداشته باش...اگه کسی رومیخوایی بکشی منوبکش...
_اونوقت که دیگه به چیزی که میخوام نمیرسم...
_امامن نمیدونم که راجب چی حرف میزنی...
_خب پس بشین تامن یه چیزایی روبهت یادآوری کنم شایداون موقع منظورمنوبفهمی...
(تری)
_هوووووووووووف من خسته شدم...چرااینقدراین زیرزمین طولانیه؟؟؟
کریستال_ماکه همین الان ازپله هااومدیم پایین تری...
_چمدونم،خب خانوم دانای کل یه فکری واسه این طناب هایی بکن که دستمون باهاش بسته اس...چون الاناس که دستم بشکنه...
کریستال_وااااای یه خورده صب کن واسه اونم یه فکری میکنم...
فاطی_بچه ها یه چیزی بگم؟؟؟
_بنال...
فاطی_من واقعانگرانه سایوریمااااااا...اگه دوباره گیرآدمی مث اون مرده افتاده باشه چی؟؟؟
کریستال_کدوم مرده؟؟؟؟
_فاطی نمیتونی دهنتوببندی؟؟؟؟
فاطی_اوپس...ببخشید...
کریستال_چیشده که من نباید بدونم؟؟؟
_هیچی...ولش کن...
کریستال_اهههههههههههههه یعنی چی؟؟؟؟ چرامن نبایدبدونم توگذشته چه اتفاقی افتاده؟؟؟؟مگه من دوستتون نیستم؟؟؟؟
فاطی_آخه ما به سایوری قول دادیم...
کریستال_آدم یا یه حرفی رونمیزنه یااگرم میزنه تاآخرش میگه...
_خب باشه...بهت میگیم...
2سال پیش قبل ازاینکه سایوری بره باباش یه روزبه طور ناگهانی رفت ودیگه برنگشت...یه روزکه مامانه سایوری نوریماروبرده بودبیرون سایوری به بهانه ی رفتن به خونه ی فاطی ازسیچی خداحافظی کردوازخونه رفت بیرون...اماسایوری اون شب برنگشت خونه ومامان سایوری خیلی سیچی روسرزنش کرد...چندماه بعدمردی به خونه ی سایوری اینازنگ زد وبه یوکیموراگفت که خواهرت پیشه منه...
یوکیمورابه مامان وخواهرش چیزی نگفت،عوضش به مازنگ زدوازمون کمک خواست...من به یوکیموراگفتم که بااون مردقراربزاره تامابفهمیم که اون مرداز سایوری چی میخواد...یوکیموراهم اینکارروکرد وماهمه باهم رفتیم ویلای اون مرد...
اون مردبه یوکیموراگفت که بابای تو سایوری روبه من فروخته پس توهیچ ادعایی نمیتونی بکنی وبعدگفت به یه شرطه که سایوری روآزادمیکنم واونم اینه که...
کریستال_نکنه اون چیزی روگفت که من فکرمیکنم؟؟؟
_متاسفانه همون چیزی روگفت که توفکرمیکنی وبعداون اتفاق سایوری بدجوری آسیب روحی دید...حتی کارش به جایی رسیده بودکه دست به خودکشی زد...
بعدهایوکیمورافهمیدکه باباش توآلمان بایه زنه ازدواج کرده وبه خاطرفراهم کردن مخارج زندگیه اون زن سایوری روفروخته...یوکیمورابعدفهمیدن این موضوع خیلی ازخودش متنفرشد...بابای سایوری ازاونجایی که احساس گناه میکرد ازیوکیموراخواست که سایوری روبفرستن آلمان تاحال وهواش عوض بشه...بالاخره خانواده ی یوکیمورامجبورشدن که سایوری روبفرستن آلمان...وقتی سایوری رفت و توی خونه ی نامادریش مستقرشد به علت سرکوفت هایی که اون زن بهش میزد خودکشی کردوبعدازاینکه ازبیمارستان مرخص شد باباش یه خونه ی جدابرای سایوری خریدوسایوری زندگیه تنهایی روبدون دوستاش وخانواده اش وتوی یه کشورغریب آغاز کرد...
بعدرفتن سایوری زوم مامانش روی خواهرکوچیکترش نوریمابیشترشد ونوریماهم ازاین وضعیت خسته شدورفت آلمان پیش باباش ودیگه ازمامانووبرادرش خبری نگرفت...یوکیموراتاهمین پارسال خودشوبه خاطراینکه نتونسته بودازخواهراش مراقبت کنه سرزنش میکرد...امابه هرحال هم سایوری وهم سیچی تونستن بااین اوضاع کناربیان ومثلاماقول داده بودیم که به کسی این ماجرارونگیم...
کریستال_باورم نمیشه
فاطی_باید باورت بشه کریس...
کریستال_اماسایوری...
_میدونم باورش سخته...چون اصلابه سایوری نمیخوره که اینهمه سختی کشیده باشه درسته؟؟؟؟
کریستال_آره خب...
فاطی_خب حالابه یوری چی بگیم؟؟؟اگه بفهمه که به کریس گفتیم مارومیکشه...
_حالاکه فعلامعلوم نیس کجاست...بعدشم اون چه طوری میخوادبفهمه که مابه کریس گفتیم؟؟؟
فاطی_اممممممممم...چمدونم...یه جوری میفهمه دیه...
_بیخی باو...خب بچه هااینجاراه سه طرفه میشه...حالاازکدوم طرف بریم؟؟؟
فاطی_چپ...
_باشه پس میریم سمت چپ...
(یوکیمورا)
بیچاره سایوری...ای کاش...
کیگو_ببخشیداگه ناراحتت کردیم...
_نه بچه هامن زودازکوره دررفتم...
تزوکا_تقصیرمن بود...ببخشید...
_اشکالی نداره...
_یوکیمورا؟؟؟
برگشتم سمت صدا...باورم نمیشد...نوریما...
نوریما_سیچی میخوام تنهاباهات حرف بزنم...
_ببخشیدبچه ها من الان میام...









                                                *خب دوستان اینم ازاین قسمت*
                                                *امیدوارم خوشتون اومده باشه*
                                                *اگه کم بودببخشید*
                                                *واسه قسمت بعد65نظر*
                                                *اگه نظرات پرشدن خواهشا نگین قسمت بعدچون                                                    به محض اینکه وقت آزادپیدا کنم میزارم*
                                                *فعلا تابعددوستان*






نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

چهارشنبه 28 بهمن 1394
پنجشنبه 16 شهریور 1396 09:49 ق.ظ
For hottest news you have to go to see world-wide-web and on the web I
found this site as a most excellent web site for newest updates.
جمعه 30 بهمن 1394 03:02 ب.ظ
زحمتم نیستی ور دار نقطه رو باو
سایوری موموشیرواین یه موردروقبول ندارم....
جمعه 30 بهمن 1394 03:01 ب.ظ
نوموخواممممممم نمیحذفی وگرنه میحذفم همینک گفتم پایان
سایوری موموشیروباشه آجیییییی حرص نخور
پنجشنبه 29 بهمن 1394 10:01 ب.ظ
یوری ژونم من قشمت بعدیو موخوامممممممممممممممممم کرکس فهمممممممم؟؟؟
سایوری موموشیروسلووووووودخملم
خب درموردخواهش1و2 خودم باکمی تلاش کردن فهمیدم چه جوریه ولی بازم مرسی...
درموردخواهش3 ازفاطی کمک میگیرم آجیییییی...اکشالیییییی نداره...
درموردخواهش4خودم یکاریش میکنم...
درکل من واست خیلی زحمت دارم...آخه به منم میگن دوست...هردفعه اومدم وبت کلی زحمت برات داشتم...ببخشید...
درضمن تواون کاری روکه گفتی نمیکنی...من به حرف دوستام خیلی اهمیت میدم کریستال میدونه میتونی ازش بپرسی امابه هرحال هرآدمی یه نقطه ی صبری داره ونقطه ی صبرمن متاسفانه دربعضی مورادپایینه...
امااین دلیل نمیشه که توبه خاطر من وبتوپاک کنی...
قسمت بعدروهم الان شروع میکنم به نوشتن آجییییی توفقط گلیه نکن...باااااچ؟؟؟
پنجشنبه 29 بهمن 1394 07:46 ب.ظ
لایک
.
.
عالی بود
سایوری موموشیرومقسییییی یونا ژونممممممممم
پنجشنبه 29 بهمن 1394 07:42 ب.ظ
ایول قسمت 5 من برم بخونم
سایوری موموشیروسلوووووووووو یونا جون
پنجشنبه 29 بهمن 1394 06:20 ب.ظ
عااااااااااالی
سایوری موموشیرومقسییییی نانیییی جونم
پنجشنبه 29 بهمن 1394 01:24 ب.ظ
چلا میزارم ولی حوصله ی نوشتنشو ندارم
سایوری موموشیرودرکت میکنم ارمی جون
پنجشنبه 29 بهمن 1394 12:22 ب.ظ
خخخ من دوستم داداش داره پنج سالشه بعد زنگ میزنم خونشون اون گوشی رو برمیداره میگه:سلام..شما کی هستین منم میگم:سلام نیما من فاطمه ام گوشی رو بده خواهرت با جیغ و داد میگه:ابجی بیااا فاطمه اس
سایوری موموشیرو
پنجشنبه 29 بهمن 1394 11:48 ق.ظ
میگم سامانه پشتیبانی نمیزاری؟؟؟
سایوری موموشیرونمیدونم...
تواول بگوقسمت بعدرمانتونمیزاری؟؟؟؟
پنجشنبه 29 بهمن 1394 11:42 ق.ظ
خیلی قشنگ بووووووووووووووووود
اخ اخ به پدرت باید چی بگم؟؟
سایوری موموشیرومرسیییییییی
هرچی دوست داری بگو...آزادی
پنجشنبه 29 بهمن 1394 02:15 ق.ظ
سلااااااااممم

وااااایییی خیلی عالییی بود دمت گررممم
موفق باشی عزیز
خسته هم نباشییی
فعلا بایی
سایوری موموشیروسلاااااام ساراگلی
مرسییییییی نظرلطفته
به پای رمان توواستادت که نمیرسه
ممنون
بای عزیزم
پنجشنبه 29 بهمن 1394 12:00 ق.ظ
نچ برادر دارم
فاطمه جان من شرمنده تو هم هستما این چند وقته وبه هیچ كس نمیرم یعنى كلا نت نمیام واقعا متاسفم
سایوری موموشیروتقصیرمنه که نت نمیایی...چون همش داری بامن میچتی
چهارشنبه 28 بهمن 1394 11:58 ب.ظ
سلام
چهارشنبه 28 بهمن 1394 11:51 ب.ظ
چه کودک درون بی اعصاب و بی ادبی دارم من
سایوری موموشیرو
چهارشنبه 28 بهمن 1394 11:47 ب.ظ
خوش به حالتون من تک بچم مامانمم حاضر نیست بیاره میگه دوتا کمه سومی هم اضافه شه این دوتا منظورش منو بابامه
سایوری موموشیروتقصیرخودته دیه ازبس شری
چهارشنبه 28 بهمن 1394 11:46 ب.ظ
کریس..خواهر داری؟
سایوری موموشیرونه...
یه داداش داره...
چهارشنبه 28 بهمن 1394 11:46 ب.ظ
سلام به همه
سایوری موموشیروسلوووووم....
چهارشنبه 28 بهمن 1394 11:45 ب.ظ
واى لوشى انقد خوشگله
سایوری موموشیرو
چهارشنبه 28 بهمن 1394 11:45 ب.ظ
اصلا فی کل الشدید المنحرف

عربی رو حال کردی
سایوری موموشیرو
چهارشنبه 28 بهمن 1394 11:43 ب.ظ
واااااااای جیییییییییغ خواهر ی ماهه داریییی خوش ب حالت واااااای من عاشق بچممممم موباااارکه تبریک ب تو ب خودم ب مامانو بابات ب همه وویییی اسمش چیه؟؟؟واااااااای شدیدا دوسش دالممممممم
سایوری موموشیرواسمش شادیه...
مقسیییییی آجییییی
منم تورودوس دالم آجییییییی
من یه داداشه 9ساله هم دارم...
چهارشنبه 28 بهمن 1394 11:43 ب.ظ
عالی ببخشید منم دیر میام چون میام هیچکسی نیست میرم اوریگامی کار میکنم اینقدر سرم گرم میشه صدای مامانمم نمیشنوم
سایوری موموشیروسلوووووومرلی جوونم....
چهارشنبه 28 بهمن 1394 11:40 ب.ظ
یورى كه مامانش صداش كرد و رفت
باشه خدافظ
چهارشنبه 28 بهمن 1394 11:37 ب.ظ
هر لحضه ممکنه شارژ گوشیم تموم بشه پس پیشاپیش اودافس کیریسی یوری ژونمممممم
سایوری موموشیروبابای
چهارشنبه 28 بهمن 1394 11:35 ب.ظ
مامان یوریییییی
سایوری موموشیروجووونم دخملم؟؟؟
چهارشنبه 28 بهمن 1394 11:33 ب.ظ
شلمنده تاکشیییییی اصن ابهتت تو لوزلمعده ی آیی جیطوله؟؟!
سایوری موموشیرونه همون تاکی خوبه...بیچاره آیی روچیکارداری...
چهارشنبه 28 بهمن 1394 11:31 ب.ظ
اوف خیالم راحت شد خداروشکر ک خوبی کیریسی
چهارشنبه 28 بهمن 1394 11:30 ب.ظ
چهارشنبه 28 بهمن 1394 11:30 ب.ظ
ی شدید المنحرف الان اینجاست حی و حاضر
سایوری موموشیروپه توهم دخمله خودمییییی
چهارشنبه 28 بهمن 1394 11:28 ب.ظ
عاااااالی شوده ی نوع منحرف الان اینجاست اونم منحرف شدید
سایوری موموشیرو
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


نمایش نظرات 1 تا 30
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :